مرتضى راوندى
589
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
انداختم ، دست بچه را گرفتم و پشتسر شوهرم از خانه بيرون رفتم . بچهام نزديك سه سالش بود . خودش قشنگ راه مىرفت . بديش اين بود كه سه سال عمر صرفش كرده بودم ، اين خيلى بد بود . همهء دردسرهاش تمام شده بود . همهء شب بيدار ماندنهاش گذشته بود و تازه اول راحتىاش بود . ولى من ناچار بودم كارم را بكنم . تا دم ايستگاه ماشين پا به پايش رفتم . كفشش را هم پايش كرده بودم . لباس خوبهايش را هم تنش كرده بودم . يك كت و شلوار آبى كوچولو همان اواخر ، شوهر قبلىام برايش خريده بود . وقتى لباسش را تنش مىكردم اين فكر هم بههم هى زد كه : « زن ، ديگه چرا رخت نوهاشو تنش مىكنى ؟ » ولى دلم راضى نشد . مىخواستمش چه بكنم ؟ چشم شوهرم كور ، اگر بازهم بچهدار شدم برود و برايش لباس بخرد . لباسش را تنش كردم . سرش را شانه زدم . خيلى خوشگل شده بود . دستش را گرفته بودم و با دست ديگرم چادر نمازم را دور كمرم نگهداشته بودم و آهستهآهسته قدم برمىداشتم . ديگر لازم نبود هى فحشش بدهم كه تندتر بيايد . آخرين دفعهاى بود كه دستش را گرفته بودم و با خودم به كوچه مىبردم . دو سه جا خواست برايش قاقا بخرم . گفتم : « اول سوار ماشين بشيم ، بعد برايت قاقا هم مىخرم . » يادم است آن روز هم مثل روزهاى ديگر هى از من سؤال مىكرد . يك اسب پايش توى چالهء جوى آب رفته بود و مردم دورش جمع شده بودند . خيلى اصرار كرد كه بلندش كنم تا ببيند چه خبر است ، بلندش كردم و اسب را كه دستش خراش برداشته بود و خون آمده بود ديد . وقتى زمينش گذاشتم گفت : « مادل - دسس اوخ سده بودس » گفتم : « آره جونم حرف مادرشو نشنيده ، اوخ شده » تا دم ايستگاه ماشين آهستهآهسته مىرفتم . هنوز اول وقت بود و ماشينها شلوغ بود و من شايد نيم ساعت توى ايستگاه ماندم تا ماشين گيرم آمد . بچهام هى ناراحتى مىكرد و من داشتم خسته مىشدم . از بس سؤال مىكرد ، حوصلهام را سر برده بود . دو سهبار گفت : « پس مادل چطول سدس ؟ ماسين كه نيومدس . پس بليم قاقا بخليم » و من بازهم برايش گفتم كه الان خواهد آمد و گفتم وقتى ماشين سوار شديم ، قاقا هم برايش خواهم خريد . بالاخره خط هفت را گرفتم و تا ميدان شاه كه پياده شديم ، بچهام بازهم حرف مىزد و هى مىپرسيد . يادم است يكبار پرسيد : « مادل تجا ميليم ؟ » من نمىدانم چرا يك مرتبه بىآنكه بفهمم ، گفتم « ميريم پيش بابا » بچهام كمى به صورت من نگاه كرد . بعد پرسيد : « مادل ، تدوم بابا ؟ » من ديگر حوصله نداشتم . گفتم : « جونم چقدر حرف مىزنى ، اگه حرف بزنى برات قاقا نمىخرم . ها ! » حالا چقدر دلم مىسوزد ، اينجور چيزها بيشتر دل آدم را مىسوزاند . چرا دل بچهام را در آن دم آخر اينطور شكستم ؟